سرافراز
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی
گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز سریر عزتم آن خاک آستان بودی
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم باری آن بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طره ی دوست گرم به هرسر مویی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی
زپرده کاش برون آمدی چو قطره ی اشک که بر دو دیده ی ما حکم او روان بودی
اگر نه دایره ی عشق راه بربستی چونقطه حافظ بیدل نه در میان بودی
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط
|





